خرید بک لینک
خیابونا سیاه شدن :) خیلی قشنگ شده خیلی ! همه پیراهن ها و شال های مشکی میپوشن
آقا ببخش ، ولی از اومدن محرمت خیلی خوشحالم ... رفتم دکتر ، گفتم چند وقتیه حال خوشی ندارم ! خالی نمیشم :) دکتر بهم لبخند زد و گفت محرم لازمی :)
توی خیابون اروم راه میرفتم و چای نبات داغ و توی دستام میچرخوندم تا از گرماش کم بشه ، از کنار یه پارک گذشتم ، دلم هوای تازه میخواست و رامو به طرف پارک کج کردم !
همینطور که داشتم میرفتم یهو صدای داد های بلندی به گوشم خورد ، سرمو که چرخوندم دیدم همه مردم دارن به یه جا نگاه میکنن و من طابع اونها سرمو به اون طرف چرخوندم !
یه گروه پسر بودن که داشتن به سیاه پوشی دوستشون میخندیدن !
اون پسره ... جالب بود برام ، هیچی نمیگفت و سرشو انداخته بود پایین ! یهو اومد که بره که یکی از دوستاش یه چیزی گفت که همشون خندیدن باعث خشم اون پسر سیاه پوش شد ...
هنوز داشتم نگاشون میکردم که مرد سیاه پوش داد زد " از امروز هر چی خلافه " ... یه نگاه به دوستاش کرد و پشتشو به اونها کرد و دستشو به سمت آسمون برد و گفت " به عشقه آقام حسین غلافه "
قشنگ بود برام :) خیلی این صحنه رو دوست داشتم ، " از امروز هر چی خلافه ... به عشقه آقام حسین غلافه "
یا حسین ... اینجا همه دیوانه ی تواَند ...

برچسب: نویسنده: آروین جعفری تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 13:22

صفحه بندی